پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

پرنیان

سفر قشم

تعطیلات امتحانات دیماه بود. با روشا اینها کلی برنامه ریزی کردیم که کجا بریم و قرعه به نام قشم افتاد.  مامان روشا مراقبت داشت و برای جابجایی اون به مشکل خورده بود، شما کلی دعا کردی و بالاخره بلیط رفت جور شد و شما خیلییی ذوق داشتی و مشغول جمع کردن چمدانت شدی
10 دی 1404

تولد ۹ سالگی

دخترم، دنیای مـن امروز برای مـن فقط یک روز تولد معمولی نیست بلکه روز تولد تمام شادیهای عالم اسـت امروز سالروز مادر شدن مـن بخاطر وجود توست امروز روزی اسـت کـه عاشقانه خدا را شکر می گویم برای داشتن تـو تولدت مبارک زیبا روی من امروز ۹ ساله شدی  خلعت زیبای تکلیف بر شما خجسته باد، ورود به سن تکلیف و پذیرفتن عبودیت و بندگی پروردگار متعال را به شما تبریک می گم. امیدوارم در سایه ی توجهات خاص خداوند کریم و اطاعت از فرامین حضرت حق موجبات سعادت دنیا و آخرت رو فراهم نمایید. مامانی و دایی اومدند و با هم این روز زیبا رو جشن گرفتیم. ...
5 آبان 1404

جشن ۱۰۰۰

امروز هزار را شناختی و داری آهسته آهسته به دنیای پر از رمز و راز ما بزرگترها قدم می گذاری. امروز صفرهای هزار را شمردی و تمرین کردی.  ما هم  با شما همراه می شویم و تمرین می کنیم که گاهی صفر شدن و خود را نادیده گرفتن، تو را به کمال و شایستگی می رساند. ...
1 آبان 1404

جایزه حل تمرین

امروز یه اتفاق بامزه افتاده بود برات . معلم تون سوال ریاضی داده بود و گفته بود بچه ها هر کدومتون زودتر این سوال رو حل کنه یه کاری بهش میگم. شما هم به خیال جایزه و تشویق سریع انجام داده بودی و خانم تون گفته بود آفرین حالا بیا گل‌برگ‌های که برای تزیین روز اول مهر جلوی تخته ریخته بود رو جمع کن و داخل جعبه بریز.😲 شما هم اومدی و تعریف کردی و گفتی دیگه تمرین سریع حل نمی کنم🤣
3 مهر 1404

اول مهر

 روز اول مهر آمد و شما به مدرسه استقلال رفتی. قبلش خیلی ناراحت بودی که از دوستانت جدا شدی.البته بخاطر لوازم تحریر کرومی دوست داشتی زودتر مدرسه باز بشه ولی به مدرسه قبل می رفتی. ولی خدا رو شکر روز اول خوشحال و خندان اومدی و از معلمان خانم فتاحی خیلی تعریف کردی و خوشت اومده بود. می گفتی اصلا دوست ندارم تعطیل بشم و دوست دارم هر روز به مدرسه برم. خوبی این مدرسه نزدیک بودنش هست و اینکه با حنانه می رید و می آیید و رنگهای تفریح رو با هم هستید. ان شاء الله دانشگاه رفتنت عشقمون😘 ...
1 مهر 1404

ماندن در قم

مامانی چند روزی خونه ما بود و با هم برگشتیم قم. موقع برگشت ما به اراک انقدررر گریه کردی که من می‌خوام قم بمونم تا بابایی از کربلا بیاد.هرچی گفتیم آخر هفته بعد می‌آییم شما قبول نکردید. ما که میدونستم طاقت نمیاری و گریه زاری راه میندازی، گفتیم اگر بمونی کلاس اسکیت تعطیل میشه،گفتی اشکال ندارد ما یک ساعت هم بیرون خونه منتظر شدیم تا شاید زنگ بزنی و پشیمون بشی که نشد و ما برگشتیم اراک ظاهراً فقط شب اول بدون گریه و زاری خوابیده بودیم و از روز دوم هرشب برنامه داشتی که من رو ببرید خونمون
1 شهريور 1404

سفر مشهد

دایی و مامانی قرار بود به مشهد برند.  به ما هم گفتن تا با هم بریم.  ولی من گفتم با حضور طنین اگر بتونیم ما با قطار میاییم وگرنه با ماشین نمیتونیم.  شما هم نذر شهید گمنام نزدیک خونه کردی درصورتیکه بلیط پیدا بشه، توی حرم ۱۰۰ تا صلوات به نیتش بفرستی.  و خداو امام رضا کمک کردند و دایی تونست بلیط بگیره.  توی راه با یاس مدام نرده ها رو بالا و پایین می رفتید و تخت بالا میرفتید.  ساعت ده رسیدیم و رفتیم خونه بابابزرگ یاس و منتظر خاله اعظم اینها شدیم.  این چند روز به شما خیلی خوش گذشت و با یاس و فاطمه و محمد علی  حسااااابی بازی کردید.  دلت نمیخواست برگردیم.  ...
20 خرداد 1404
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد