انتظامات

چهارشنبه بود که به من زنگ زدی و با خوشحالی گفتی مامااان یه خبر خوب: من انتظامات شدم...
شده بودی انتظامات درب سالن ورودی 😍
فردا با ناراحتی اومدی که اون دختری که قبلاً انتظامات بوده همه ش به من میگه من همکار نمیخوام، بیا مدرسه و به خانم بگو... گفتم خودت باهاش صحبت کن و مشکلت رو حل کن و همینطور هم شد، قرار بود یک هفته نماینده باشی و خداخدا میکردی که بیشتر طول بکشه.. همینطور هم شد و دو هفته شد. خیلی خوشحال بودی و از خودت تعریف میکردی که من صف ها رو خوب مرتب میکنم و ....
تا اینکه سه شنبه هفته دوم من کلاس بودم و زنگ زدی گریووون که مامان یه اتفاق بد..
کارت من رو گرفتند و من دیگه نماینده نیستم..
من سعی کردم آرومتر کنم و وقتی خونه اومدم دیدم خوابی.. آنقدر گریه کرده بودی و اون روز حالت بد بود... گفتم مامان جان قرار بود یک هفته باشی و حالا تازه دو هفته شد... کلاس چهارمی ها اصلا انتظامات نمیشن ،، پس شما خیلی خوب بودی که این فرصت رو بهت دادند...
و بالاخره قبول کردی و کارت رو بردی😁


انتظامات
