پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

پرنیان

اول مهر

 روز اول مهر آمد و شما به مدرسه استقلال رفتی. قبلش خیلی ناراحت بودی که از دوستانت جدا شدی.البته بخاطر لوازم تحریر کرومی دوست داشتی زودتر مدرسه باز بشه ولی به مدرسه قبل می رفتی. ولی خدا رو شکر روز اول خوشحال و خندان اومدی و از معلمان خانم فتاحی خیلی تعریف کردی و خوشت اومده بود. می گفتی اصلا دوست ندارم تعطیل بشم و دوست دارم هر روز به مدرسه برم. خوبی این مدرسه نزدیک بودنش هست و اینکه با حنانه می رید و می آیید و رنگهای تفریح رو با هم هستید. ان شاء الله دانشگاه رفتنت عشقمون😘 ...
1 مهر 1404

ماندن در قم

مامانی چند روزی خونه ما بود و با هم برگشتیم قم. موقع برگشت ما به اراک انقدررر گریه کردی که من می‌خوام قم بمونم تا بابایی از کربلا بیاد.هرچی گفتیم آخر هفته بعد می‌آییم شما قبول نکردید. ما که میدونستم طاقت نمیاری و گریه زاری راه میندازی، گفتیم اگر بمونی کلاس اسکیت تعطیل میشه،گفتی اشکال ندارد ما یک ساعت هم بیرون خونه منتظر شدیم تا شاید زنگ بزنی و پشیمون بشی که نشد و ما برگشتیم اراک ظاهراً فقط شب اول بدون گریه و زاری خوابیده بودیم و از روز دوم هرشب برنامه داشتی که من رو ببرید خونمون
1 شهريور 1404

سفر مشهد

دایی و مامانی قرار بود به مشهد برند.  به ما هم گفتن تا با هم بریم.  ولی من گفتم با حضور طنین اگر بتونیم ما با قطار میاییم وگرنه با ماشین نمیتونیم.  شما هم نذر شهید گمنام نزدیک خونه کردی درصورتیکه بلیط پیدا بشه، توی حرم ۱۰۰ تا صلوات به نیتش بفرستی.  و خداو امام رضا کمک کردند و دایی تونست بلیط بگیره.  توی راه با یاس مدام نرده ها رو بالا و پایین می رفتید و تخت بالا میرفتید.  ساعت ده رسیدیم و رفتیم خونه بابابزرگ یاس و منتظر خاله اعظم اینها شدیم.  این چند روز به شما خیلی خوش گذشت و با یاس و فاطمه و محمد علی  حسااااابی بازی کردید.  دلت نمیخواست برگردیم.  ...
20 خرداد 1404

آخرین روز کلاس دوم

وایییی امروز آخرین روز کلاس دوم بود.  راننده سرویس گفته بود نمیاد دنبالت و قرار بود عمو بیاد.  خانم مقدسی زنگ زد که بپرسه چطور قراره بری خونه،  از همون پشت تلفن صدای گریه ت میومد.  وقتی هم که اومدی خونه زار میزدی،  ۲ ساعت پشت هم گریه مبکردی و داد میزدی، انقدر که اعصاب من خرد شد.  هر چی میگفتم آروم گریه کن فایده ای نداشت،  میگفتی فکر میکنم دنیا به آخر رسیده تا اینکه خوابت برد و توی خواب هم گریه میکردی. ‌😭 امیدوارم دیگه هیچ وقت این حسرو تجربه نکنی دختر قشنگم😘
31 ارديبهشت 1404

کلاس اسکیت

بالاخره روزی که منتظرش بودی رسید و کلاس اسکیت شروع شد.  خیلی ذوق داشتی و هر چی خانم مربی توضیح میداد که حرکات رو سرجاتون بزنید،  شما فقط میخواستی حرکت کنی ...
28 ارديبهشت 1404

روز معلم

امسال روز معلم دوست داشتی یه کار جالب و جدید انجام بدی.  پس تصمیم گرفتی آهنگ جان مریم رو کار کنی و دوستانت اون رو بخونن که خدا رو شکر موفق بودی و به خوبی از پسش بر اومدید.  به هم کلی گل روبانی هم درست کردیم و برای معلم هات بردی.  ...
14 ارديبهشت 1404

افطاری مدرسه

امروز مدرسه افطاری بود و ما هم رفتیم.   کلی ذوق داشتی و برای دوستان و معلمتون مدام تعریف می کردی و لحظه شماری می کردی.   ترقه و فشفشه هم خریده بودی.  وقتی که رفتیم میگفتی مامان من وقتی باهات میام مدرسه کلی احساس ریاست دارم.  مراسم حنابندون هم با هنرنمایی شما اجرا شد😁 ...
5 اسفند 1403
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد