پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

پرنیان

کنسرت

به مناسبت هفته اراک، فرهنگسرا کنسرت برگزار می شد. شما خیلی دوست داشتی بری. من رفتم برای تهیه بلیط، گفتند تموم شده و بلیط نداریم. شما ناراحت شدی ،گفتم خودت برو به مسئول اونجا بگو، شاید بلیط بهت داد. رفته بودی و گفته بودی میشه دوتا بلیط آقای ملک به من بدید، گفته بودند تموم شده، دیگه نمی‌دونم چی گفته بودی که آقاهه ازت خوشش اومده بود و گفته بود بیا بلیط روزهای دیگه رو بهت بدم، شما گفته بودی نه، من فقط آقای ملک می‌خوام، چون همسایمون هست... آقاهه هم گفته بود چون دختر مودب و خانمی هستی، همون روز بیا و بگو با عمو معین کار دارم، من بهت بلیط میدم. چهارشنبه ساعت ۵ و نیم رفتیم. خیلی بیرون شلوغ بود و کلی پشت در منتظر بودند شاید...
30 مهر 1405

اول مهر

امسال بعد از خریدن لوازم تحریر و و سایل مدرسه و اینکه بخاطر جنگ، ۷ ماه مدرسه نرفته بودید و کلاسها آنلاین بو، خیلی برای اول مهر و شروع مدرسه ذوق داشتی و همش میگفتی واای مامان بزرگ شدم، کلاس چهارمی شدم، کلاسمون می‌ره طبقه بالا 😍 اول مهر چهارشنبه بود و مدرسه تون داخل فرهنگسرا جشن گرفته بودند. ما برای اینکه شما خوابت تنظیم نبود و اینکه طنین هم باید می‌بردیم ساعت ۹ رفتیم. شما به داخل سالن رفتی و موقع خداحافظی یه کم ناراحت بودی. من و طنین بیرون سالن منتظر موندیم تا بعد مراسم با هم به مدرسه بریم. جشن تموم شد و کلاس بندی شدید و به کلاس رفتید. البته اسم معلمتون و کلاس رو از قبل میدونستیم، چون با تحقیق انتخاب کرده بودیم. ...
30 مهر 1405

انتظامات

چهارشنبه بود که به من زنگ زدی و با خوشحالی گفتی مامااان یه خبر خوب: من انتظامات شدم... شده بودی انتظامات درب سالن ورودی 😍 فردا با ناراحتی اومدی که اون دختری که قبلاً انتظامات بوده همه ش به من میگه من همکار نمیخوام، بیا مدرسه و به خانم بگو... گفتم خودت باهاش صحبت کن و مشکلت رو حل کن و همینطور هم شد، قرار بود یک هفته نماینده باشی و خداخدا میکردی که بیشتر طول بکشه.. همینطور هم شد و دو هفته شد. خیلی خوشحال بودی و از خودت تعریف میکردی که من صف ها رو خوب مرتب میکنم و .... تا اینکه سه شنبه هفته دوم من کلاس بودم و زنگ زدی گریووون که مامان یه اتفاق بد.. کارت من رو گرفتند و من دیگه نماینده نیستم..  من سعی کردم آرومتر کنم و وقت...
22 مهر 1405

سفر قشم

تعطیلات امتحانات دیماه بود. با روشا اینها کلی برنامه ریزی کردیم که کجا بریم و قرعه به نام قشم افتاد.  مامان روشا مراقبت داشت و برای جابجایی اون به مشکل خورده بود، شما کلی دعا کردی و بالاخره بلیط رفت جور شد و شما خیلییی ذوق داشتی و مشغول جمع کردن چمدانت شدی بلیطمون از تهران بود، روز قبل رفتیم خونه مامان فاطی و ساعت ۵ عصر به سمت فرودگاه حرکت کردیم. روشا اینها هم از اراک اومدن. پرواز ساعت ۸ بود و ما به موقع رسیدیم و جای خوبی صندلی گرفتیم. ولی روشا اینها لحظات آخر رسیدن و انتهای هواپیما و با فاصله از ما نشستند. موقع پرواز ، روشا پیش ما اومد و کنار هم بودید. پرواز ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه بود.  حدود ساعت ۱۱ به خونه ای که اجاره ک...
10 دی 1404

تولد ۹ سالگی

دخترم، دنیای مـن امروز برای مـن فقط یک روز تولد معمولی نیست بلکه روز تولد تمام شادیهای عالم اسـت امروز سالروز مادر شدن مـن بخاطر وجود توست امروز روزی اسـت کـه عاشقانه خدا را شکر می گویم برای داشتن تـو تولدت مبارک زیبا روی من امروز ۹ ساله شدی  خلعت زیبای تکلیف بر شما خجسته باد، ورود به سن تکلیف و پذیرفتن عبودیت و بندگی پروردگار متعال را به شما تبریک می گم. امیدوارم در سایه ی توجهات خاص خداوند کریم و اطاعت از فرامین حضرت حق موجبات سعادت دنیا و آخرت رو فراهم نمایید. مامانی و دایی اومدند و با هم این روز زیبا رو جشن گرفتیم. ...
5 آبان 1404

جشن ۱۰۰۰

امروز هزار را شناختی و داری آهسته آهسته به دنیای پر از رمز و راز ما بزرگترها قدم می گذاری. امروز صفرهای هزار را شمردی و تمرین کردی.  ما هم  با شما همراه می شویم و تمرین می کنیم که گاهی صفر شدن و خود را نادیده گرفتن، تو را به کمال و شایستگی می رساند. ...
1 آبان 1404

جایزه حل تمرین

امروز یه اتفاق بامزه افتاده بود برات . معلم تون سوال ریاضی داده بود و گفته بود بچه ها هر کدومتون زودتر این سوال رو حل کنه یه کاری بهش میگم. شما هم به خیال جایزه و تشویق سریع انجام داده بودی و خانم تون گفته بود آفرین حالا بیا گل‌برگ‌های که برای تزیین روز اول مهر جلوی تخته ریخته بود رو جمع کن و داخل جعبه بریز.😲 شما هم اومدی و تعریف کردی و گفتی دیگه تمرین سریع حل نمی کنم🤣
3 مهر 1404

اول مهر

 روز اول مهر آمد و شما به مدرسه استقلال رفتی. قبلش خیلی ناراحت بودی که از دوستانت جدا شدی.البته بخاطر لوازم تحریر کرومی دوست داشتی زودتر مدرسه باز بشه ولی به مدرسه قبل می رفتی. ولی خدا رو شکر روز اول خوشحال و خندان اومدی و از معلمان خانم فتاحی خیلی تعریف کردی و خوشت اومده بود. می گفتی اصلا دوست ندارم تعطیل بشم و دوست دارم هر روز به مدرسه برم. خوبی این مدرسه نزدیک بودنش هست و اینکه با حنانه می رید و می آیید و رنگهای تفریح رو با هم هستید. ان شاء الله دانشگاه رفتنت عشقمون😘 ...
1 مهر 1404

ماندن در قم

مامانی چند روزی خونه ما بود و با هم برگشتیم قم. موقع برگشت ما به اراک انقدررر گریه کردی که من می‌خوام قم بمونم تا بابایی از کربلا بیاد.هرچی گفتیم آخر هفته بعد می‌آییم شما قبول نکردید. ما که میدونستم طاقت نمیاری و گریه زاری راه میندازی، گفتیم اگر بمونی کلاس اسکیت تعطیل میشه،گفتی اشکال ندارد ما یک ساعت هم بیرون خونه منتظر شدیم تا شاید زنگ بزنی و پشیمون بشی که نشد و ما برگشتیم اراک ظاهراً فقط شب اول بدون گریه و زاری خوابیده بودیم و از روز دوم هرشب برنامه داشتی که من رو ببرید خونمون
1 شهريور 1404
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد