پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

پرنیان

تولد نی نی

بالاخره بعد از چند ماه انتظار و شمارش معکوس ، دوم خرداد، نی نی به دنیا اومد. حتم دارم شما خواهر کوچولوی خیلی خوبی خواهی شد ، این چند ماه همیشه آرزو و دعات سلامتی من و نی نی بوده. همه ش سوال می کردی نی نی گریه می کنه؟ شب ها چطور؟ میتونیم بخوابیم اونوقت؟ بیشتر نگران خواب شب بودی😁 امروز هم که من میخواستم برم بیمارستان نگران بودی که شب کنار کی میخوابی؟ خوشبختانه عمه لیلا اومد قم و بهار هم همراهش اومده بود. که باعث شد سرگرم بشی و بهانه نگیری. بهار زحمت کشیده بود و یه اسباب بازی برات هدیه آورده بود. بالاخره نی نی دنیا اومد و ساعت ۳ شما و محمدعلی و فاطمه و یاس و بهار برای دیدنش اومدید بیمارستان. اول ذوق می کردی و وقتی تبلت هدیه...
2 خرداد 1403

پارک ترافیک

امروز خانم فراهانی شدیدا سرماخورده بود و شما مدرسه نرفتی🤭 قرار بود بچه ها رو ببرند، پارک ترافیک . ما با هم رفتیم، یه کم قوانین رو براتون توضیح دادند و یه دور سوار ماشین شدید ...
5 ارديبهشت 1403

جیکو

نزدیک عید بود و با هم به بازار رفتیم تا هوایی عوض کنیم. جوجه های رنگی، ماهی، بساط چهارشنبه سوری و ... چند وقت بود که می گفتی جوجه می‌خوام و بابا می گفت جوجه رنگی ها می میرن و این که آپارتمان جای نگهداری از جوجه نیست اون روز بالاخره من برات یه جوجه سبز خریدم، کلی ذوق داشتی، وقتی رسیدیم خونه رفتی خونه خاله و یه جعبه کفش گرفتی و گذاشتی داخلش.. روز اول جوجه زیاد تحرک نداشت و بابا می گفت این مردنیه، من مگه نگفتم جوجه نگیرید... حالا میخواهید بدید بخوره؟  خودش رفت عطاری و یه کم گندم داد آسیاب کردن و آورد... از روز بعد اگر بدونییی چه شیطونی شده بود، هر جای خونه که می‌رفتیم دنبالمون میومد، آنقدر تند می رفت که ...
12 اسفند 1402

روز پدر

برای روز پدر گل گرفتیم.  شما شکلات برداشته بودی و از جلوی در چیدی و انتهاش یه قلب درست کردی و گل و نقاشی ای که کشیده بودی رو گذاشتی داخلش، بابا که اومدگفتی چشمهات رو ببند و بعد بیا داخل، و بعد شکلات ها رو دنبال کن ...
5 بهمن 1402

یلدای مدرسه

فردا شب یلدا بود و مدرسه براتون جشن گرفته بودند.  شما هم اصرار که من میخوام تنبک بزنم و باید مامان هم همراهم باشه. من هم با مدرسه صحبت کردم و نیمساعتی دیر رفتم. و با شما همراه شدم.   کلی تشویق شدی و به همه می گفتی سری بعد میخوام ارگ بزنم😁 ...
29 آذر 1402

آموزش حرف ن

امروز حرف ن رو یاد گرفتید و همگی با یک عدد نان و یک ستاره روی پیشونیتون به خونه اومدید.  گفتی توی شهر الفبا نانوا نداشتند تا اینکه یه نانوای هندی اومده داخل شهر و یه خال توی پیشونیش داشته باید غذای نونی درست میکردیم تا با نانی که شما آوردی،  نوش جان کنید.  ...
25 آذر 1402

به نام مادر

امروز نوشتن مادر رو یاد گرفتی. 😍 و با یک برگه به خونه اومدی و گفتی مامان برات سوپرایز دارم.برگه رو که باز کردم نوشته بودبه نام مهربانترین انسان روی زمین🤩 ناخودآگاه اشکهام جاری شد مامانی توی ذهنم اومد. چون همزمان شده بود با بیماری شما.  تازه از بیمارستان مرخص سده بودی،  شرایط من هم که خاص بود و مامانی اومده بود کمک ما.  با اینکه از پا درد به سختی راه می رفت ولی کل خونه رو برامون مرتب کرده بود و چند مدل غذا درست کرده بود که وقتی میرن،  چند روز من راحت باشم.  خدا همه پدر و مادرها رو برای بچه ها حفظ کنه❤ ...
20 آذر 1402
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد