پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

پرنیان

هنذمند

امروز درس هنرمند رو در فارسی خونده بودید. خانم معلم، پرسیده بود مامان کدومتون می‌تونه بیاد و به بچه ها یه هنر آموزش بده؟  و طبق معمول شما گفته بودی، خواهر من میتونی شمع سازی یادمون بده. من هم مجبور شدم اجازه آجی رو از مدرسه بگیرم و بیاییم پیش شما البته صبحش شما صبحونه نخوردی و من هم گفته بودم در اینصورت مدرسه نمیام. ساعت یازده بود که شماره خانم ورزش افتاد روی گوشیم که دیدم شمایی و گفتی مامان می‌آید ؟ چرا دیر کردی؟ نگران بودی که نیاییم ...
1 بهمن 1403

عروسی داداش محمد

امروز جشن عقد داداش محمد بود. شما خیلی ذوق داشتی و خیلی خوشحال بودی. پیش عروس خانم رفتی و خیلی با مزه بهشون گفتی ان شاءالله خوشبخت بشید. موقع شام هم رفتی و گفتی میشه بیایید میز ما شام بخورید. عروس خانم هم گفته بود، باید برم پیش آقای داماد. موقع کادو دادن، عروس خانم یه قرآن کوچولو هدیه میداد. با یاس و فاطمه اومدید که باید کادو رو بدید تا ما زودتر ببریم تا هدیه بگیریم. یا لااقل یدونه ش رو بدید تا ما بگیم از طرف سه تاییمون هست😉 ...
20 دی 1403

جشن ۱۰۰

امروز نوشتن عدد ۱۰۰ و اعداد سه رقمی رو .یاد گرفتید. شما میخواستی تنبک ببری و یه شعر باهاش بخونی ولی متاسفانه بابا ماموریت بود و من هم کلاس داشتم و نمی‌توانستیم تنبک رو بیاریم مدرسه و بخاطر اینکه سبک باشه و خودت بتونی راحت حمل کنی، تنبک قرمز رو بردی😉 ...
1 دی 1403

درس مدرسه خرگوش ها

امروز درس فارسی تون مدرسه خرگوش ها 🐰بود. معلمتون گفته بود همه ماسک خرگوش درست کنند و هویج 🥕بیاورند. شما هم گفته بودی من آب هویج میارم🙄 ...
20 آبان 1403

تولد ۸ سالگی

تو همون پرتو نوری هستی که با اومدنت به قطرات  باران  زندگی ما تابیدی و زندگیمون رو تا ابد رنگین کمونی کردی تولدت مبارک دختر خوشگلم! امسال هم تصمیم گرفتیم تولدت رو با دوستانت در خانه بازی جشن بگیریم. خودت دوست داشتی تم تولدت السا باشه. مامانی برات یک پیراهن پرنسسی قشنگ با این تم گرفت محمدعلی و فاطمه هم از دو روز قبل با مامانی و بابایی اومدن . ...
4 آبان 1403

اول مهر

با نظر بابا تابستان رفتیم و مدرسه ولیعصر ثبت نام کردیم که نزدیک خونه باشه. هفته آخر شهریور با خانم ورزش تماس گرفتیم و ایشون گفت که به خاطر شما این مدرسه مونده و باعث شد شما هوایی بشی که دوباره برگردی سما. این شد که با اصرار زیاد رفتیم و دوباره پرونده گرفتیم و برگشت خوردیم. کلاس ها همه تکمیل شده بودند و اون معلمی که می‌خواستیم نشد .  در کلاس خانم مقدسی ثبت شدی . روز اول مهر خوش حال و خندان رفتیم ولی  تا معلمتون رو دیدی گریه کردی که من می‌خوام برگردم خونه و نمی‌خوام این کلاس باشم. چهره خانم یک مقدار جدی به نظر نیومد. من قول دادم اون روز رو بمون و اگر دوست نداشتی، کلاس رو تغییر می دیم. ظهر خندان اوم...
1 مهر 1403
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد