پرنیاپرنیا10 سالگیت مبارک

پرنیان

عروسی داداش محمد

امروز جشن عقد داداش محمد بود. شما خیلی ذوق داشتی و خیلی خوشحال بودی. پیش عروس خانم رفتی و خیلی با مزه بهشون گفتی ان شاءالله خوشبخت بشید. موقع شام هم رفتی و گفتی میشه بیایید میز ما شام بخورید. عروس خانم هم گفته بود، باید برم پیش آقای داماد. موقع کادو دادن، عروس خانم یه قرآن کوچولو هدیه میداد. با یاس و فاطمه اومدید که باید کادو رو بدید تا ما زودتر ببریم تا هدیه بگیریم. یا لااقل یدونه ش رو بدید تا ما بگیم از طرف سه تاییمون هست😉 ...
20 دی 1403

جشن ۱۰۰

امروز نوشتن عدد ۱۰۰ و اعداد سه رقمی رو .یاد گرفتید. شما میخواستی تنبک ببری و یه شعر باهاش بخونی ولی متاسفانه بابا ماموریت بود و من هم کلاس داشتم و نمی‌توانستیم تنبک رو بیاریم مدرسه و بخاطر اینکه سبک باشه و خودت بتونی راحت حمل کنی، تنبک قرمز رو بردی😉 ...
1 دی 1403

درس مدرسه خرگوش ها

امروز درس فارسی تون مدرسه خرگوش ها 🐰بود. معلمتون گفته بود همه ماسک خرگوش درست کنند و هویج 🥕بیاورند. شما هم گفته بودی من آب هویج میارم🙄 ...
20 آبان 1403

تولد ۸ سالگی

تو همون پرتو نوری هستی که با اومدنت به قطرات  باران  زندگی ما تابیدی و زندگیمون رو تا ابد رنگین کمونی کردی تولدت مبارک دختر خوشگلم! امسال هم تصمیم گرفتیم تولدت رو با دوستانت در خانه بازی جشن بگیریم. خودت دوست داشتی تم تولدت السا باشه. مامانی برات یک پیراهن پرنسسی قشنگ با این تم گرفت محمدعلی و فاطمه هم از دو روز قبل با مامانی و بابایی اومدن . ...
4 آبان 1403

اول مهر

با نظر بابا تابستان رفتیم و مدرسه ولیعصر ثبت نام کردیم که نزدیک خونه باشه. هفته آخر شهریور با خانم ورزش تماس گرفتیم و ایشون گفت که به خاطر شما این مدرسه مونده و باعث شد شما هوایی بشی که دوباره برگردی سما. این شد که با اصرار زیاد رفتیم و دوباره پرونده گرفتیم و برگشت خوردیم. کلاس ها همه تکمیل شده بودند و اون معلمی که می‌خواستیم نشد .  در کلاس خانم مقدسی ثبت شدی . روز اول مهر خوش حال و خندان رفتیم ولی  تا معلمتون رو دیدی گریه کردی که من می‌خوام برگردم خونه و نمی‌خوام این کلاس باشم. چهره خانم یک مقدار جدی به نظر نیومد. من قول دادم اون روز رو بمون و اگر دوست نداشتی، کلاس رو تغییر می دیم. ظهر خندان اوم...
1 مهر 1403

تولد نی نی

بالاخره بعد از چند ماه انتظار و شمارش معکوس ، دوم خرداد، نی نی به دنیا اومد. حتم دارم شما خواهر کوچولوی خیلی خوبی خواهی شد ، این چند ماه همیشه آرزو و دعات سلامتی من و نی نی بوده. همه ش سوال می کردی نی نی گریه می کنه؟ شب ها چطور؟ میتونیم بخوابیم اونوقت؟ بیشتر نگران خواب شب بودی😁 امروز هم که من میخواستم برم بیمارستان نگران بودی که شب کنار کی میخوابی؟ خوشبختانه عمه لیلا اومد قم و بهار هم همراهش اومده بود. که باعث شد سرگرم بشی و بهانه نگیری. بهار زحمت کشیده بود و یه اسباب بازی برات هدیه آورده بود. بالاخره نی نی دنیا اومد و ساعت ۳ شما و محمدعلی و فاطمه و یاس و بهار برای دیدنش اومدید بیمارستان. اول ذوق می کردی و وقتی تبلت هدیه...
2 خرداد 1403

پارک ترافیک

امروز خانم فراهانی شدیدا سرماخورده بود و شما مدرسه نرفتی🤭 قرار بود بچه ها رو ببرند، پارک ترافیک . ما با هم رفتیم، یه کم قوانین رو براتون توضیح دادند و یه دور سوار ماشین شدید ...
5 ارديبهشت 1403

جیکو

نزدیک عید بود و با هم به بازار رفتیم تا هوایی عوض کنیم. جوجه های رنگی، ماهی، بساط چهارشنبه سوری و ... چند وقت بود که می گفتی جوجه می‌خوام و بابا می گفت جوجه رنگی ها می میرن و این که آپارتمان جای نگهداری از جوجه نیست اون روز بالاخره من برات یه جوجه سبز خریدم، کلی ذوق داشتی، وقتی رسیدیم خونه رفتی خونه خاله و یه جعبه کفش گرفتی و گذاشتی داخلش.. روز اول جوجه زیاد تحرک نداشت و بابا می گفت این مردنیه، من مگه نگفتم جوجه نگیرید... حالا میخواهید بدید بخوره؟  خودش رفت عطاری و یه کم گندم داد آسیاب کردن و آورد... از روز بعد اگر بدونییی چه شیطونی شده بود، هر جای خونه که می‌رفتیم دنبالمون میومد، آنقدر تند می رفت که ...
12 اسفند 1402
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد