پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 10 سال و 3 روز سن داره

پرنیان

سفر مشهد

دایی و مامانی قرار بود به مشهد برند.  به ما هم گفتن تا با هم بریم.  ولی من گفتم با حضور طنین اگر بتونیم ما با قطار میاییم وگرنه با ماشین نمیتونیم.  شما هم نذر شهید گمنام نزدیک خونه کردی درصورتیکه بلیط پیدا بشه، توی حرم ۱۰۰ تا صلوات به نیتش بفرستی.  و خداو امام رضا کمک کردند و دایی تونست بلیط بگیره.  توی راه با یاس مدام نرده ها رو بالا و پایین می رفتید و تخت بالا میرفتید.  ساعت ده رسیدیم و رفتیم خونه بابابزرگ یاس و منتظر خاله اعظم اینها شدیم.  این چند روز به شما خیلی خوش گذشت و با یاس و فاطمه و محمد علی  حسااااابی بازی کردید.  دلت نمیخواست برگردیم.  ...
20 خرداد 1404

آخرین روز کلاس دوم

وایییی امروز آخرین روز کلاس دوم بود.  راننده سرویس گفته بود نمیاد دنبالت و قرار بود عمو بیاد.  خانم مقدسی زنگ زد که بپرسه چطور قراره بری خونه،  از همون پشت تلفن صدای گریه ت میومد.  وقتی هم که اومدی خونه زار میزدی،  ۲ ساعت پشت هم گریه مبکردی و داد میزدی، انقدر که اعصاب من خرد شد.  هر چی میگفتم آروم گریه کن فایده ای نداشت،  میگفتی فکر میکنم دنیا به آخر رسیده تا اینکه خوابت برد و توی خواب هم گریه میکردی. ‌😭 امیدوارم دیگه هیچ وقت این حسرو تجربه نکنی دختر قشنگم😘
31 ارديبهشت 1404

کلاس اسکیت

بالاخره روزی که منتظرش بودی رسید و کلاس اسکیت شروع شد.  خیلی ذوق داشتی و هر چی خانم مربی توضیح میداد که حرکات رو سرجاتون بزنید،  شما فقط میخواستی حرکت کنی ...
28 ارديبهشت 1404

روز معلم

امسال روز معلم دوست داشتی یه کار جالب و جدید انجام بدی.  پس تصمیم گرفتی آهنگ جان مریم رو کار کنی و دوستانت اون رو بخونن که خدا رو شکر موفق بودی و به خوبی از پسش بر اومدید.  به هم کلی گل روبانی هم درست کردیم و برای معلم هات بردی.  ...
14 ارديبهشت 1404

افطاری مدرسه

امروز مدرسه افطاری بود و ما هم رفتیم.   کلی ذوق داشتی و برای دوستان و معلمتون مدام تعریف می کردی و لحظه شماری می کردی.   ترقه و فشفشه هم خریده بودی.  وقتی که رفتیم میگفتی مامان من وقتی باهات میام مدرسه کلی احساس ریاست دارم.  مراسم حنابندون هم با هنرنمایی شما اجرا شد😁 ...
5 اسفند 1403

برف

امروز برف زیادی آمده و مدارس تعطیل هستند.    این هم عکس دخترک بی دندون داخل برف🥰 ...
21 بهمن 1403

افتادن اولین دندان شیری

بالاخره بعد از کلی انتظاااار اولین دندان شیری شما افتاد. که البته خودت کندیش،  لق بود ولی به این زودی نمی افتاد، انقدر تکون تکونش دادی تا کندیش😁 ...
19 بهمن 1403

دیدار از کاخ سعدآباد

این هفته رفته بودیم خونه مامان فاطی و شما اصرار داشتید یه جایی برای تفریح بریم. تصمیم گرفتیم با بهار و آوا بریم کاخ سعدآباد. شما خیلی خوشحال بودی و منظره کاخ رو مدام تصور میکردی . با مترو تا تجریش رفتیم، اولین تجربه سوار شدن مترو برای شما. خیلی خوشت اومده بود و هر دستفروش که اومد ازش خرید کردی😇 بعد از تجریش تا میدون دربند با اسنپ رفتیم، هنوز آوا کامل سوار نشده بود که راننده حرکت کرد و همین باعث شد کل مسیر رو شما در حال خنده باشی بالاخره به کاخ رسیدیم و از موزه لباس ها که شامل لباس قاجار و بعد پهلوی بود و بعد هم آشپزخانه دربار دیدن کردیم تا به کاخ ملل رسیدیم. برات خیلی جذاب بود و دوست داشتی خودت شاهزاده می‌شدی...
11 بهمن 1403

هنذمند

امروز درس هنرمند رو در فارسی خونده بودید. خانم معلم، پرسیده بود مامان کدومتون می‌تونه بیاد و به بچه ها یه هنر آموزش بده؟  و طبق معمول شما گفته بودی، خواهر من میتونی شمع سازی یادمون بده. من هم مجبور شدم اجازه آجی رو از مدرسه بگیرم و بیاییم پیش شما البته صبحش شما صبحونه نخوردی و من هم گفته بودم در اینصورت مدرسه نمیام. ساعت یازده بود که شماره خانم ورزش افتاد روی گوشیم که دیدم شمایی و گفتی مامان می‌آید ؟ چرا دیر کردی؟ نگران بودی که نیاییم ...
1 بهمن 1403
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد