پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

پرنیان

افطاری مدرسه

امروز مدرسه افطاری بود و ما هم رفتیم.   کلی ذوق داشتی و برای دوستان و معلمتون مدام تعریف می کردی و لحظه شماری می کردی.   ترقه و فشفشه هم خریده بودی.  وقتی که رفتیم میگفتی مامان من وقتی باهات میام مدرسه کلی احساس ریاست دارم.  مراسم حنابندون هم با هنرنمایی شما اجرا شد😁 ...
5 اسفند 1403

برف

امروز برف زیادی آمده و مدارس تعطیل هستند.    این هم عکس دخترک بی دندون داخل برف🥰 ...
21 بهمن 1403

افتادن اولین دندان شیری

بالاخره بعد از کلی انتظاااار اولین دندان شیری شما افتاد. که البته خودت کندیش،  لق بود ولی به این زودی نمی افتاد، انقدر تکون تکونش دادی تا کندیش😁 ...
19 بهمن 1403

دیدار از کاخ سعدآباد

این هفته رفته بودیم خونه مامان فاطی و شما اصرار داشتید یه جایی برای تفریح بریم. تصمیم گرفتیم با بهار و آوا بریم کاخ سعدآباد. شما خیلی خوشحال بودی و منظره کاخ رو مدام تصور میکردی . با مترو تا تجریش رفتیم، اولین تجربه سوار شدن مترو برای شما. خیلی خوشت اومده بود و هر دستفروش که اومد ازش خرید کردی😇 بعد از تجریش تا میدون دربند با اسنپ رفتیم، هنوز آوا کامل سوار نشده بود که راننده حرکت کرد و همین باعث شد کل مسیر رو شما در حال خنده باشی بالاخره به کاخ رسیدیم و از موزه لباس ها که شامل لباس قاجار و بعد پهلوی بود و بعد هم آشپزخانه دربار دیدن کردیم تا به کاخ ملل رسیدیم. برات خیلی جذاب بود و دوست داشتی خودت شاهزاده می‌شدی...
11 بهمن 1403

هنذمند

امروز درس هنرمند رو در فارسی خونده بودید. خانم معلم، پرسیده بود مامان کدومتون می‌تونه بیاد و به بچه ها یه هنر آموزش بده؟  و طبق معمول شما گفته بودی، خواهر من میتونی شمع سازی یادمون بده. من هم مجبور شدم اجازه آجی رو از مدرسه بگیرم و بیاییم پیش شما البته صبحش شما صبحونه نخوردی و من هم گفته بودم در اینصورت مدرسه نمیام. ساعت یازده بود که شماره خانم ورزش افتاد روی گوشیم که دیدم شمایی و گفتی مامان می‌آید ؟ چرا دیر کردی؟ نگران بودی که نیاییم ...
1 بهمن 1403

عروسی داداش محمد

امروز جشن عقد داداش محمد بود. شما خیلی ذوق داشتی و خیلی خوشحال بودی. پیش عروس خانم رفتی و خیلی با مزه بهشون گفتی ان شاءالله خوشبخت بشید. موقع شام هم رفتی و گفتی میشه بیایید میز ما شام بخورید. عروس خانم هم گفته بود، باید برم پیش آقای داماد. موقع کادو دادن، عروس خانم یه قرآن کوچولو هدیه میداد. با یاس و فاطمه اومدید که باید کادو رو بدید تا ما زودتر ببریم تا هدیه بگیریم. یا لااقل یدونه ش رو بدید تا ما بگیم از طرف سه تاییمون هست😉 ...
20 دی 1403

جشن ۱۰۰

امروز نوشتن عدد ۱۰۰ و اعداد سه رقمی رو .یاد گرفتید. شما میخواستی تنبک ببری و یه شعر باهاش بخونی ولی متاسفانه بابا ماموریت بود و من هم کلاس داشتم و نمی‌توانستیم تنبک رو بیاریم مدرسه و بخاطر اینکه سبک باشه و خودت بتونی راحت حمل کنی، تنبک قرمز رو بردی😉 ...
1 دی 1403

درس مدرسه خرگوش ها

امروز درس فارسی تون مدرسه خرگوش ها 🐰بود. معلمتون گفته بود همه ماسک خرگوش درست کنند و هویج 🥕بیاورند. شما هم گفته بودی من آب هویج میارم🙄 ...
20 آبان 1403

تولد ۸ سالگی

تو همون پرتو نوری هستی که با اومدنت به قطرات  باران  زندگی ما تابیدی و زندگیمون رو تا ابد رنگین کمونی کردی تولدت مبارک دختر خوشگلم! امسال هم تصمیم گرفتیم تولدت رو با دوستانت در خانه بازی جشن بگیریم. خودت دوست داشتی تم تولدت السا باشه. مامانی برات یک پیراهن پرنسسی قشنگ با این تم گرفت محمدعلی و فاطمه هم از دو روز قبل با مامانی و بابایی اومدن . ...
4 آبان 1403
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد