پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

پرنیان

کاهش رشد

دلبندم، تا سه ماهگی رشد خوبی داشتی طوری که مامان فاطی میگفت هر کی بچه مو دید بگو پنج ماهه ست که چشم نخوره.... ولی چهار ماهگی که برای واکسن رفتیم فقط 350 گرم اضافه کرده بودی و دو هفته بعدش فقط 100  گرم.... من رو خیلی ترسوندی... رفتیم دکتر و آزمایش برات نوشت . جواب رو که بردم بعد از کلی انتظار گفت آزمایش مدفوع ظاهرا مشکل داره و باید دوباره تکرار بشه.... من هم با کلی استرس دوباره ازت نمونه گرفتم و رفتیم یه آزمایشگاه دیگه و اورژانسی جواب گرفتم که خدا رو شکر مشکلی نبود و متوجه شدیم آزمایشگاه اول توی تایپ جواب اشتباه کرده بود.... فردا دوباره رفتیم دکتر و حدود سه ساعتی منتظر شدیم تا نوبتمون شد... دکتر معاینه کرد و جواب آزمایش رو دید و گفت خدا...
18 اسفند 1395

گوشواره

دخترک نازنینم ، امروز اولین گوشواره رو گوش کردی. صبح با مامانی رفتیم درمانگاه برای سوراخ کردن گوشهات. خانمه دو تا نقطه با ماژیک روی گوشت گذاشت و گفت ببینید خوبه... من گفتم نه جاش رو تغییر بدین... با ناراحتی گفت بیا این ماژیک خودت نقطه بذار... من هم هرچی سعی کردم نتونستم متقارن بکشم و باز به خانمه گفتم خودتون هرطور میدونید... با عصبانیت گفت من وقت ندارماااااا.......... و به مامانی گفت سرش رو نگه دار و بعد بود که صدای گریه ت بلند شد  ولی زود آروم شدی و رفتیم خونه.... حالا دو تا نگین قرمز روی گوشاته ...
8 اسفند 1395

4 ماهگی

دلبندم ! 4 ماهه شدي ، 4ماهه ! و حالا چاره اي جز باور كردن ندارم...! كه دختــــرك 1 روزِه ي ديروز من ، امــروز 120 روزِ شده.   تو به سرعت در حال رشد هستي و من شگفت زده ي اين همه زيبايي. مبـــارك باشد اين رشد و نمو ات. این روزها عمو محمد بیمارستان بستریه تا شیمی درمانی رو شروع کنه.... من و شما قم هستیم و بابایی پیش عمو تهرانه...  از مدتها قبل نگران واکسن شما بودم چون واکسن دوماهگیت تجربه بدی بود،درست مثل یه کابوس وحشتناک برام بود....   به همین خاطر تصمیم گرفتم برم قم که مامانی هم باشه... دیروز شما رو بردیم برای واکسیناسیون.... صبح قبل رفتن بهت قطره استامینوفن دادیم و ساعت 8 اول وقت رف...
6 اسفند 1395

غلت زدن

چند روزی بود تا میذاشتیمت زمین تلاش میکردی بلند بشی .... امشب موقع شام که شروع به تلاش کردی یکدفعه ما در کمال تعجب دیدیم که برگشتی و تلاش میکنی دستت رو از زیرت دربیاری.... انقدر برامون جذاب بود که من زنگ زدم به مامانی و براش تعریف کردم ...
30 بهمن 1395

خنده با صدا

وااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییی دیروز برف شدیدی اومده بود با این حال امروز از بابایی خواستم زودتر بیاد خونه تا من برم و برای نازنینم لباس عید بخرم.....  وقتی برگشتم بابایی فیلمی رو ضبط کرده بود که در اون شما با صدای بلند میخندیدی کلی ذوق زده شدم و بارها اون رو نگاه کردم.......  لباس ها همه بزرگ از کار درومدن مثلا متر برده بودم با خودم   بابایی مجبوره بره و همه رو فردا عوض کنه ...
26 بهمن 1395

کارهای نو

عزیزکم، ماه گل من از دیشب بر میگردی روی شونه ت و انگشتای یه دستت رو با دست دیگه ت میگیری و می کشی . طوری که من میگم الان انگشتات در میره و وقتی می خوابی دستات رو وری چشمهات میذاری ...
14 بهمن 1395

3 ماهگی

پرنسـس مــن ! 3 ماهه که قدم به دنیـــای ما گذاشتی و شدی همه  زندگــــی  مـن و پـدرت . چه زود گــذشت ! 3 ماه از آخرین لگدهات درون شکمم میگذره . آخ که چقـــدر دلتنگ اون لحظاتــم ... این روزها حال عمو محمد خوب نیست و بابایی باید پیشش باشه. ما هم چند روزی رو اونجا بودیم و بعدش اومدیم قم.  دخترک ناز مامان الان 6 کیلو شدی  با قد 60 سانت ولی خوب شیر نمیخوری ......... هر روز داری شیرین و شیرین تر میشی... دیگه من و بابایی رو میشناسی و با چشم دنبالمون میکنی گردنت رو تقریبا می تونی نگه داری و وقتی از خو...
5 بهمن 1395

عکاسی

جمعه 10 ام، قرار شد من و بابایی آتلیه راه بندازیم و چند تا عکس قشنگ از شما بگیریم. همه برای عکس دو ماهگیت کلی ما رو تشویق کرده بودن بابایی رفت و از دوستش که عکاس هستن یه پولیش گرفت و من هم چند تا مدل از اینترنت گرفتم و کار رو شروع کردیم. برخلاف چند روز اخیر که شما خواب هستی و به زور من بیدارت میکنم و همش نگرانتم، این روز بیدار بودی و مدام گریه میکردی. و ما رو از خواستمون دور کردی.  خلاصه نتیجه همه تلاشمون عکسهای زیر شد:     ...
11 دی 1395

واکسن دو ماهگی

دلبندم، امروز قرار بود که بریم واسه واکسن دو ماهگی. من از چند روز قبلش همش دلهره و دلواپسی داشتم. می ترسیدم بابت اینکه تب کنی. به همین خاطر، کلی اطلاعات راجع به واکسن دو ماهگی از اینترنت به دست آوردم. صبح ساعت 8:15 با کلی استرس با خانم بهرامی همسایه روبرویی رفتیم مرکز بهداشت.  بعد از کلی سوال و تشکیل پرونده، رفتیم  واسه قد و وزن.  وزنت شده بود 5300 و قدت 56. خانمی که قد و وزن رو اندازه گیری کرد ، اعداد رو روی نمودار برد و گفت چون قد و وزن قبلی رو نداریم باید 19 ام دوباره بیایید. بعد یکسری سوال ازم کرد و بعدشم راهنماییم کرد در مورد نحوه شیردهی. بعد رفتیم اتاق واکسیناسیون. اول یه قطره فلج اطفال تو دهنت ...
5 دی 1395

2 ماهگی

دخترک نازنینم امروز یکشنبه ساعت 12:30 وارد سه ماهگی میشی. هرروز با پاهای کوچولوت زمان رو در می نوردی و همچنان پیشتاز به راهت ادامه میدی. همین دیروز بود که در انتظار دیدنت ثانیه ها رو معکوس می شمردم ؛ لحظه دیدار رسید و امروز ٢ماه از اون لحظه بیادموندنی میگذره و حالا ما صاحب یه دختر ناز و باهوش دوست داشتنیه  2 ماهه  هستیم . برای تو می نویسم تا بعضی از صفحات قلبم رو اینجا برات یادگاری بذارم که بدونی در تمام لحظه لحظه های من جریان داری. لحظه هایی که  برای هردوتامون تکرارنشدنیه. الان که این پست رو برات می نویسم شما در خواب ناز  هستی  قربون اون خنده های با صدات توی خواب برم مامانییییییی...
5 دی 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد