پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

پرنیان

ایستادن

عزیزززززم چند روزی بود که دستت رو به میز و مبل و هرجا که میشد میگرفتی و تلاش میکردی برای بلند شدن ولی موفق نمیشدی... امروز تلاشت نتیجه داد و وقتی دستت رو گرفتی تونستی بایستی و کلی خودت ذوق میکردی و عکست رو توی آینه میدیدی😘😍😘 🎉🎉🎉 ...
3 تير 1396

آب بازی

دخترک نازنینم امروز برای اولین بار آب بازی کردی... موقع حمام داخل لگن نشستی و دستت رو توی آب میزدی و ما رو خیس کردی... خیلی لذت میبردی... البته همیشه موقع حمام آرومی.. فقط موقع لباس پوشیدن یه مقدار گریه میکنی... ولی آب بازی رو دفعه اول بود... بعدش هم اومدی و شیر خوردی و خوابیدی ...
26 خرداد 1396

اولین مروارید

دختر ناااااااااااااااااااااااازم رویش اولین دندونت مباااااااااااااااااااااااااااااااارک دقیقا 219 روز بعد از تولدت( 7 ماه و 7روزگیت) اولین مروارید سفیدت داره در می یاد. چند وقتی بود که بیقراری میکردی و همه ش نق میزدی نگو خانم میخواد دندون در بیاره... آخه هیچ علامتی هم نداشتی... نه آبریزش دهان نه تب... فقط چند روزی بود که یه کم شکمت شل کار میکرد، که من فکر کردم سرماخوردی یا آب به آب شدی برات آرزو می کنم که تمام مراحل زندگیت رو براحتی پشت سر بذاری عروسکم. لحظه لحظه ی بزرگ شدنت برای همیشه توی ذهن من و بابایی می مونه و بدون همیشه ی همیشه برای ما عزیزترینی  و از همه ی دنیا با ارزش تری . توی هر شر...
15 خرداد 1396

غذا خوردن

دخترکمممم انقدر از دست عصبانیم کلی گریه کردم... آخه هیچی نمیخوری و روند وزن گیریت همچنان کند هست.... منو با خوردنت دق میدی قراره امروز بریم رباط خونه مامان فاطی... عمه زهرا ۵ ماهی میشه که ندیدت... همه دلشون برات یه ریزه شده ...
11 خرداد 1396

اولین پارک

امروز دوم ماه رمضان بود... سحر بابا گوشیش رو خاموش کرده بود و ما خواب موندیم ... من امروز رو روزه نگرفتم... عصر بود که بابا تماس گرفت و گفت عمو سالار گفته من افطار درست میکنم، شب بریم بیرون... ساعت 8 و نیم بود که بابایی و عمو سالار اومدن دنبالمون... شما خواب بودی... بخاطر شما من پیشنهاد دادم یه پارک نزدیک بریم که اگر لازم شد بتونیم زود برگردیم... به همین خاطر رفتیم پارک باران خودمون... عمو ماکارانی درست کرده بود... تا سفره پهن شد شما بیدار شدی بعد از خوردن افطاری با هم رفتیم و یه کم تاب سوارت کردم... ولی ظاهرا خوشت نیومد، چون عکس العملی نشون ندادی ساعت 10 هم که شد شروع کردی به بیقراری که برگشتیم خونه ...
7 خرداد 1396

7 ماهگی

سلام به دختر یکی یدونه و خوشگل من امروز 7 ماه ت تموم شد.... با وزن 6600 و قد 65... از غذا خوردنت بگم سرلاک رو تازه که شروع کردم با میل میخوردی ولی زیاد طول نکشید و مثل سوپ و بقیه غذاها کم میلی میخوریش حالا بهت تخم مرغ هم میدیم کم کم باید معده کوچولوت آمادگی غذای بیشتری داشته باشه الهی فدات بشم حالا میتونی سینه خیز بری و بشینی زیادی به من وابسته ای .... من باید همه ش جلوی چشمت و کنارت باشم ... گاهی حتی دستشویی هم نمیتونم برم از اینکه پشت پنجره بنشینی و بیرون رو تماشا کنی خیلی لذت می بری... مدام همه چیز رو توی دهانت میبری و مدام نق میزنی از بیرون که میایم خونه تا در رو میبندم گریه می کنی ... ددری ...
5 خرداد 1396

6 ماهگی

دلبندم ! 6 ماهه شدي ، 6 ماهه ! و حالا چاره اي جز باور كردن ندارم...! كه دختــــرك 1 روزِه ي ديروز من ، امــروز 180 روزِه شده. 180 روز ، يعنــــي نيــم سال ! آره ! نيـــم ساله شدي قلب من. تو به سرعت در حال رشد هستي و من شگفت زده ي اين همه زيبايي. مبـــارك باشد اين رشد و نمو ات.   خوشحالم ! از اينكه دارمــت ، در اغوش مي گيرمــت ، مي بوسمـــت ، مي بويمــت...   مي پرستمت ! 6 ماهگی شما همزمان شد با عروسی دایی جون که عید مبعث هم بود من با کلی ذوق برات لباس خریده بودم و منتظر این روز بودم تا اونو بپوشی و عروسک کوچولوم رو ببرم عروسییی آرایشگاه گفته بود ساعت 12 اینجا ...
5 ارديبهشت 1396

اولین سوپ

امروز برای اولین بار با مامانی برات سوپ پختیم ..... همه میگفتن انقدر ناراحت وزن پرنیا نباش ... به غذا خوردن که بیفته خوب میشه.... من هم با کلی ذوق منتظر این لحظه بودم .... ولی افسوووووووووس که سوپ رو دوست نداشتی و مامانی یه کم شیرینش کرد تا یه کم خوردی.... با کمک سرنگ تا آخرش رو بهت دادیم ...
26 فروردين 1396

5 ماهگی

دلبندم  5  ماهگیت 5 فروردین بود که ما رباط بودیم... عکست رو میذارم برات...  این هم تولد بابایی و بهار 6 فروردین ...
11 فروردين 1396

عید نوروز

دخترک نازنینم ٬ امسال اولین نوروزی بود که تو کنارمون بودی و خانواده ما سه نفره شده بود .... ولی موقع سال تحویل بابا مجبور شد بره بیمارستان پیش عمو محمد که داشت شیمی درمانی می شد و من و شما قم بودیم... سال تحویل باباجون و دایی رفتن حرم و من و شما و مامانی و مامان جون خونه بودیم... موقع سال تحویل کلی گریه کردم .. چون دوست داشتم اولین عید رو همگی کنار هم باشیم .... دوم عید میخواستیم بریم رودهن خونه خاله احترام و بابا رو سر راه سوار کردیم.... دو روز اونجا موندیم و بعدش رفتیم رباط.... بابا قبلاَ عیدی بچه ها رو داده بود و اصلا این عید مثل عیدهای قبل نبود ... تا دوازدهم اونجا موندیم و فقط خونه خاله منظر و عمه لیلا و دایی رفتیم... دوازدهم...
5 فروردين 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیان می باشد